تبليغاتX
لحظه های تنهایی ام
وقتی بی تو هستم
 
                       

 

 عطر ياسمين دل

 

حریر صبح بهاری را

به سر می کشم

سر میگذارم

به صحرای جنون

و شیدایی

دشت لاله ها را

می نگرم                                                

دستانم را پر از عطر

شهیدان می کنم

داغ جنون بر دل نهاده

لاله

سبد سبد زیبایی را

ارمغان چشمانم

میکنم

با یادواره ها از دشتها

از سبزه زارها

میگذرم

به کویر ساکت دل

می رسم

آیا شود که بشکنم این سکوت غم گرفته آنرا؟

به سد بلند تحیر می رسم

و درنگی از تکاپوی

جستجوی واژه

بر لبهایم می نشیند

می خواهم بال بگشایم

و بر بوستان پر طراوت

آن باغ روبرو

بگذرم

دل را تقدیم مقدم شکوفه های

یاسمین سازم

و عطر گل سرخ را

آن رازقی سپید را

یا نه

آن بنفشه زیبا

به مشام جان هدیه کنم

بگذرم از خستگی ها

از این غروب خاکستری

از این شب سیاه

غم گرفته دل

بگریزم از این همه بند

بچشم

طعم لبان گیلاس را

و وارهم از وجود

خسته یک زن

ترنم خوش بهار

در راه است

می دانم می آید

روزی را که

به انتظارش

همه عمر را

پشت پرده های مه

گرفتار بودم

می گذرد این همه خستگی

میدانم

 

|+| نوشته شده توسط حسن رضایی در شنبه 1385/05/07  |
 وقتی تنها میشی

 

سلام دوستان

 

وقتی آدم تنها میشه وقتی تو جمع منها میشه

وقتی میگن دوست داریم اما ریا رسوا میشه

وقتی چشات منتظرن که این خدا پیدا میشه

وقتی محبت میکنی جواب میده اون با تیشه

آب نمیدن خشک میکنن ساقهء گل رو با ریشه

قیچیه باغبونی آخه همدم گلها نمیشه

چقدر تفاوت میکنه دنیای سنگی با شیشه

لطافتا با سنگدلی یواش یواش عوض میشه

فقط تو رویا میمونه شب سیاه مهتابی شه

وقتی درخت توی بهار از خواب غفلت پا میشه

شکوفه بارون میکنه امید داره بهاری شه

خدا چرا امید میدی وقتی که باز خزون میشه

دفتر خاطره ای پاک و سپید

                                                   نه در او رسته گیاهی ؛ نه گلی

                                                   نه در او مانده نشانی؛ نه خطی

                                                  اضطرابی؛ تپشی؛ خون دلی....

                                                     عمر من چون مردابی ست

راکد و ساکت و آرام و خموش

نه در او نعره زند موج و شتاب

نه ازو شعله کشد خشم و خروش

|+| نوشته شده توسط حسن رضایی در جمعه 1385/05/06  |
 هر کی نظر نده

 

سلام هر کسی وبلاگم رو ببینه و نظر نده ایشالا این جوری بشه     

 

                                                        

|+| نوشته شده توسط حسن رضایی در چهارشنبه 1385/05/04  |
 
سلام دوستان

زماني كه از مادر متولد شدم صدايي در گوشم طنين انداخت كه ميگفت :

تا آخر عمر با تو هستم .

از او پرسيدم تو كي هستي ؟ جواب داد: من غم هستم و من ان لحظه گمان

 كردم غم عروسكي است كه با ان سرگرم مي شويم ولي تا كنون كه مفهوم

 جدايي را درك مي كنم فهميدم كه ما عروسكي هستيم بازيچه

               غممممممممممممممممممممممممممممممممم

در من غم بيهودگيها مي زند موج

 

در تو غرور از توان من فزونتر

 

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

 

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

 

***

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

 

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

 

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

 

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

 

***

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

 

((‌من بر تو بستم دل ؟

 

دريغ از دل كه بستم

 

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

 

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

 

***

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

 

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

 

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

 

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

 

***

 

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

 

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

 

در من،

 

غم بيهودگيها مي زند موج

 

در تو،

 

غروري از توان من فزونتر

آرزو مي‌كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش

باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه

كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به

اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني....

******************

 

|+| نوشته شده توسط حسن رضایی در چهارشنبه 1385/05/04  |
 

                                        سلام دوستان امید وارم تنها نباشید.

         امشب دلم گرفته و شعله های انتظار ، رفته رفتـه با سپیدی صبح روبه خاموشی می رود

      و در پایان شب از این همه انتظار جز تل خاکستری بر جای نخواهد ماند که آنهم با نسیم سرد

     صبح گاه دل به آسمان خواهد داد و من هم باز تنها کنار این دریای بی کسی رو به  سوی آسمان

     به دنبال ستاره ای گم گشته ، که فقط زیبائی نور اوست که مرا رها می کند و انگار به پرواز در

    می آیم و روی آبها راه می روم ، بر فراز جنگلها پرواز می کنم ، در کنار ستاره ها به گردش ..

     اما حیف که دیگر صبح شده و من هم باید بخوابم به امید شبی دیگر و آسمانی دوباره که پر از

                            ستاره تا سیاهی شبهایم را به سپیدی صبج پیوند بزند.

      shiva


ـ بي شك ، بي تو خواهد ماند ـ در هواي آرزوي تو را داشتن .

كسي را كه تو مي خواهي

ـ بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي ، غمناك ، غمناك ، غمناك

هيچ كس را ، هيچ كس را ديگر نمي خواهم .

نه دوست داشتنت را و نه . . .

دوستت داشتن را .

چون هميشه تنها خواهم ماند .

از هميشه تنهاتر ..

غروب خواهد شد و در قلبم ، آرزويي فرو خواهد ريخت .

بي چشم هاي تو ، اينجا چيزي كم دارد ،

مثل آسمان بي خورشيد ، بي ستاره ، بي ابر .

كسي اگر بپرسد ؛

پاسخم فرار خواهد بود

گريز از همه ي سؤال هاي بي جواب

گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و . . .

گريز از تو . . .

گريز از نگاه تو . . .

گريز از دست هاي سرد تو .


shiva

 

قصه سیمرغ
 
shiva


قصه را که میدانی؟

قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را؟

قصه سیمرغ و آینه را؟

قصه نیست، حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند.

-اما چه کنم با هدهدی

که از عهد سلیمان تا امروز ، هر بامداد صدایم می زند

و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم

که هر روز بهانه یی می آورد. بهانه های کوچک بی مقدار

بهار که بیاید دیگر رفته ام

بهار ،بهانه رفتن است

حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیبا تر است، ماندن شکوهی ندارد

گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم

بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟

می روم، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر

سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد

هدهد بود که این را به من گفت

راستی اگر دیگر نیامدم،

یعنی که آتش گرفته ام ، یعنی شعله ورم ! یعنی سوختم، یعنی خاکسترم را هم باد برده است

می روم از هرجا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت

می دانم این کمترین شرط جوانمردی ست

بدرود ، رفیق روزهای بی قراری ام !

قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه سیمرغ

آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد

 

|+| نوشته شده توسط حسن رضایی در سه شنبه 1385/05/03  |
 
 

                          

 

باز هم بنام خدا....
 

باز هم به نام خدا و برای همیشه به نام خدا اما تا به کجا ؟

تا به آنجائی که از سوز عشق دیگر جانی در بدن باقی نمانده باشد و

 هیچ رمقی برای نفس کشیدن.

تا به آنجائی که به مرز بی نهایتهای بودن برسم و جز خدا کسی را

 نبینم الا معشوق.

تا به آنجائی که روحم ، افکارم ، اعتقاداتم، وجودم ، تمام بود و نبودم 

و تمام عشقم به گورستان تاریخ سپرده شود تا روز ابد.

آری تمام انسانها روزی به این مرحله خواهند رسید .اما چگونه ؟

خدا می داند.

دوست دارم روزی که سر بر بالین خاک می نهم و چشم از این دنیای

خاکی فرو خواهم بست سر بر سینه تو بگذارم و جان دهم ، ای کاش

 باشی و آنروز را ببینم ولی حیف همه اینها خیالی بیش برای من

 نیستخیالاتی زود گذر اما ماندنی برای این افکار خسته ام که همه

شبو روز در طلاتم رویاء ی دیدن تو ست که شب فرا رسد و یک بار

دیگرتراببیند وقتی هم که شب فرا می رسد تو در آسمانی و من

هم هنوز روی پشت بام دلم هستم حیف که همیشه اینگونه بوده

است و خواهد ماند ،اما  ای کاش بتوانم روزی به وصال تو دست یابم

که آن هم راهی جزمردن ندارم زیرا که قبل از اینکه بخواهم به وصال

 تو برسم در آتش وجودت خواهم سوخت .

ای کاش اینگونه هم  شود و تا قبل از آنکه بخواهم سر بر بالین خاک

 نهم و جان در دهم در آتش وجود تو بمیرم

حتی اگر هم امشب مرگم فرا رسد.......

                 i  love  you

  

 

 

شبی دیگر و انتظاری دیگر ، نه توی آسمان خیالم و نه روی

 پشت بام دلم ، بلکه این بار در خلوتگه دل ، خلوتگاهی که

روزگاری جای من بود اما نه تنها ، همیشه با یک رویا،

همیشهبا یک آرزو و همیشه با او . دوباره پای در راه نهادم

نا خواسته مسیر افکارم پاهای لغزان مرا به اینجا کشاند ،

 اما چه کشاندنی دلم  نمی خواست که دوباره پا به این جا

نهم چون از آن لحظه نشستم تا به الان  که تقریبا یک

ساعت گذشته ، فقط چشم هایم را به در دوختم تا که نگارم

، که آنهم شاید به اینجا پا نهد و باری دیگر میهمان دلم شود ،

 قامت رعنای او را ندیدم و فقط چیزی نصیبم نشد

جز انتظاری که !!!!! انتظاری که پایان راهش نا امیدی با من 

هم آغوشم می شود ، با آنکه اول این راه به اندازه دنیائی

امید به دل داشتم و نگاهی به وسعت یک دریا داشتم اما

 پایان این راه که ....  راهی جزبه سوی نا امیدی ، با هم

آغوش شدنی که با او داشتم ، راه دیگری پیدا نکردم.

می روم تا کجا با او باز نمی دانم.

اما باز فکر می کنم ، امشب تقریبا یکسال و دوازده روز

 از آن دوران گذشته از آن روزگاران ، باز هم در کنارم بود

، چون تمام لحظاتم را تمام نفسهایم را با یاد او سپری کردم

 و کشیدم و انتظاری که ، شیرینی این انتظار  با تلخی

نگاههایشوم بختک ناامیدی بر افکارم در هم آمیخت ، که آن

هم برایم زیبا و بس بسیار شیرین است ، تا کی که این را از

 من نپرس باز هم نمی دانم.

 به امید روزی که باری دیگر او را اینجا در کنار خودم در

دنیای حقیقی ببینم .

                                                         به امید آنروز..........

 

                   

 

|+| نوشته شده توسط حسن رضایی در دوشنبه 1385/05/02  |
 

 

 آری آری زندگی زیباست                                                         

              زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست                              

                                          گر بیفروزیش رقص شعله اش       

            در هر کران پیداست                                                     

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست                              

  

 در خواب ناز بودم شبی..........      دیدم کسی در می زند......... 

 در را گشودم روی او..........  دیدم غم است در وی زند..........    

 ای دوستان بی وفا........... از غم بیاموزید وفا..........                 

غم با آن همه بیگانگی..........  هر شب به من سر می زند....     

 

 

 

   

 

|+| نوشته شده توسط حسن رضایی در یکشنبه 1385/05/01  |
 

بچه ها سلام خوبید؟ چه خبرا؟ خوش میگذره؟ خوب دوستان هر جا هستید خوش باشید.

سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
 
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
 
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگمسالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
 
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم

 

|+| نوشته شده توسط حسن رضایی در یکشنبه 1385/05/01  |
 
سلام به همه ی دوستان امید وارم تنها نباشید و همیشه شاد و سر حال باشید.

دوستان کم لطفی میکنیدا بابا یه نظر هم به این وبلاگ ما بدید(منتظر نظرهاتون هستم)

خوب دوباره اومدم چند تا مطلب بنویسم و خودم رو سبک کنم بازم امید وارم خوشتون بیاد.

             تنها ترین تنها

     ای خدا آنکه در تنها ترین تنهائیم تنهای تنهایم گذاشت

در تنها ترین تنهائیش تنهای تنهایش نگذار چه جوابم بدهی چه جوابم ندهی

چه مرا یاد کنی و چه برانی از خود.

من تو رامی خواهم چه تو باشی یا نباشی تو مجازات منی. چه عذابی

شیرین تر از عمق نگاه توست؟

نمی توانی قلبت را پنهان کنی چون از چشم هایت همه ی دلت پیداست.

دروغ نگو...... لا اقل به من  چرا که چشم هایم جز چشم هایت چیزی را ندیده است .

 

      یه آدم تنهای تنها              همیشه هست چشم به راه

    

 

|+| نوشته شده توسط حسن رضایی در چهارشنبه 1385/04/28  |
 
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

                      اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

                      اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم

                         منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

                     منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

                     اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

                        تو یک فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم

منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم

                        اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم

منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا

                         اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

منو ببخش من نمیخوام تو رو به ماه نشون بدم

                         نشونیتو نه به شب و نه دست آسمون بدم

منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم

                           ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

                    اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

                    اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

                    اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

                    اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

                     

دوستت دارم (البته این بین خودمون باشه ها که خیلی می خوامت)


|+| نوشته شده توسط حسن رضایی در دوشنبه 1385/04/26  |
 
 
بالا