
باز هم بنام خدا....
باز هم به نام خدا و برای همیشه به نام خدا اما تا به کجا ؟
تا به آنجائی که از سوز عشق دیگر جانی در بدن باقی نمانده باشد و
هیچ رمقی برای نفس کشیدن.
تا به آنجائی که به مرز بی نهایتهای بودن برسم و جز خدا کسی را
نبینم الا معشوق.
تا به آنجائی که روحم ، افکارم ، اعتقاداتم، وجودم ، تمام بود و نبودم
و تمام عشقم به گورستان تاریخ سپرده شود تا روز ابد.
آری تمام انسانها روزی به این مرحله خواهند رسید .اما چگونه ؟
خدا می داند.
دوست دارم روزی که سر بر بالین خاک می نهم و چشم از این دنیای
خاکی فرو خواهم بست سر بر سینه تو بگذارم و جان دهم ، ای کاش
باشی و آنروز را ببینم ولی حیف همه اینها خیالی بیش برای من
نیستخیالاتی زود گذر اما ماندنی برای این افکار خسته ام که همه
شبو روز در طلاتم رویاء ی دیدن تو ست که شب فرا رسد و یک بار
دیگرتراببیند وقتی هم که شب فرا می رسد تو در آسمانی و من
هم هنوز روی پشت بام دلم هستم حیف که همیشه اینگونه بوده
است و خواهد ماند ،اما ای کاش بتوانم روزی به وصال تو دست یابم
که آن هم راهی جزمردن ندارم زیرا که قبل از اینکه بخواهم به وصال
تو برسم در آتش وجودت خواهم سوخت .
ای کاش اینگونه هم شود و تا قبل از آنکه بخواهم سر بر بالین خاک
نهم و جان در دهم در آتش وجود تو بمیرم
حتی اگر هم امشب مرگم فرا رسد.......
i love you



شبی دیگر و انتظاری دیگر ، نه توی آسمان خیالم و نه روی
پشت بام دلم ، بلکه این بار در خلوتگه دل ، خلوتگاهی که
روزگاری جای من بود اما نه تنها ، همیشه با یک رویا،
همیشهبا یک آرزو و همیشه با او . دوباره پای در راه نهادم
نا خواسته مسیر افکارم پاهای لغزان مرا به اینجا کشاند ،
اما چه کشاندنی دلم نمی خواست که دوباره پا به این جا
نهم چون از آن لحظه نشستم تا به الان که تقریبا یک
ساعت گذشته ، فقط چشم هایم را به در دوختم تا که نگارم
، که آنهم شاید به اینجا پا نهد و باری دیگر میهمان دلم شود ،
قامت رعنای او را ندیدم و فقط چیزی نصیبم نشد
جز انتظاری که !!!!! انتظاری که پایان راهش نا امیدی با من
هم آغوشم می شود ، با آنکه اول این راه به اندازه دنیائی
امید به دل داشتم و نگاهی به وسعت یک دریا داشتم اما
پایان این راه که .... راهی جزبه سوی نا امیدی ، با هم
آغوش شدنی که با او داشتم ، راه دیگری پیدا نکردم.
می روم تا کجا با او باز نمی دانم.
اما باز فکر می کنم ، امشب تقریبا یکسال و دوازده روز
از آن دوران گذشته از آن روزگاران ، باز هم در کنارم بود
، چون تمام لحظاتم را تمام نفسهایم را با یاد او سپری کردم
و کشیدم و انتظاری که ، شیرینی این انتظار با تلخی
نگاههایشوم بختک ناامیدی بر افکارم در هم آمیخت ، که آن
هم برایم زیبا و بس بسیار شیرین است ، تا کی که این را از
من نپرس باز هم نمی دانم.
به امید روزی که باری دیگر او را اینجا در کنار خودم در
دنیای حقیقی ببینم .
به امید آنروز..........



|
+| نوشته شده توسط
حسن رضایی در دوشنبه
1385/05/02
|